-
ميشد با چند تاي ديگر او را به هوش آورد ،چك و لگد بود كه نثارش ميشد ،از صبح پيش آنجا خوابيده بوده ، اهالي ميدان تره بار كرج فكر ميكردند نمرده و او ، نمرده و مرده اش فرقي نداشت ،گاهي تا نيمه چشمش را باز ميكرد ، بايد تقاص چند سيبي را كه از زور گرسنگي دزديده بود پس ميداد بعد يكدفعه حالي اش شد ، دو چشمش را باز كرد . ابر تيره اي از بدن مردها دوره اش كرده بود ، اين اولين باري بود كه حس اش ميگفت بايد زن باشد ،تا بحال به اين صرافت نيافتاده بود ،دور و برش ديده بود كه زن ها را ناز ميكشند ، زن ها مردي را دارند كه برايش خودشان را لوس ميكنند و شبها در بازوان قدرتمند و حامي هم او ميخوابند .
اما زن ، همه و همه را نداشت و حاشيه هاي يك مرد را هم فراموش كرده بود ، مردها بلندش كردند و روي يك صندلي داغون لهستاني نشاندنش ، گاه و بيگاه سر بلند ميكرد و نميدانم چه عذري را ميطلبيد و پيرمرد ها كه دو تا بودند با نگاه هاي سرزنشگر عذر ها را رد ميكردند و توجيه ميخواستند ، آن يكي كه از دومي پفيوز تر بود با بيني درشتش ميخواست خانواده اش را پيدا كند ، كاسبي رسيد. او ميوه ها را شناخت خود زن را هم، خير سرش بخشيد به لقايش ، پيرمرد كام سنگيني از مگناي قرمزش گرفت و چپ چپ نگاه ميكرد كه گفت : زن باس بتونه يه خونواده رو بچرخونه نه اينكه گوشه خيابون همينطوري آس و پاس و ... مرد ديگري ادامه داد : پلاس
و سيب ها پلاسيده بودند . سيب ها چند وقتي بود كه پلاسيده بودند و مردم بي توجه به فصل سرما كه سيب ها درش ميپلاسيدند هنوز هم به عنوان دردانه ميخريدند سيب ها را ، زن عذر را حالا ديگر از مرد كاسب ميطلبيد ، پيش خودم فكر ميكردم چقدر گناه دارد اين زن كه به هر كدامش كه اعتراف كند باز هم اوست و سيب و ماهيت جبلي گناه ، پس زن اگر ميمرد ، كه حالا مرده و نمرده اش فرقي نداشت ،زن اگر ميرفت در حيني كه زيرش حصير سرد آسفالت بود ،باز هم بايد وقت رفتن عذر ميخواست و بعد رفتن هم ، پير تر ها ول كن معامله نبودند ، حتي يزيد هم ترحم برانگيز است وقتي در دشت كرب و بلا باشي و اين ها چكامه اي ميشد كه پيش تر ها زن تجربه نكرده بود .
زن بلند شد عذر رفتن را ميطلبيد ولي پيرمردها نميگذاشتند باقي هم به زر و ورهاي آن دو گوش جان داشتند تا زن به به يكباره كمي آنطرف تر دويد و دوباره ايستاد تا ببيند كسي دنبالش ميكند ؟ اما نميكردند چيزي بين بخشيديم و نه هنوز بمان و زن دو بچه داشت بزرگ كه هر دو فلج در انتظار سيب هاي دزدي پلاسيده بودند و كاسب اينها را به هديتي بخشيده بود به لقاي بچه ها كه اگر نبود بيدار شدن نابهنگام صبحش ، زن ميرفت و سيب ها پلاسيده كف حصير آسفالت را مك ميزدند . . . و زن ديد كه هيچ كدام ندويد تا دنبالش كند دورتر هم دويد و قضيه به همين منوال بود ، خواست جان بكند و از جمع توده وار دورتر شود كه مچ پايش پيچ خورد تا مصيبت را كامل كند ،كامل مانند بدر ماه در شب چهاردهم كه هيچ گاه نرسيد تا سيب ها را از دست زن بقاپد ، حالا زمين ميخورد و دور ميشد يكي از كاسب ها بلند شد و يكي از همه پلاسيده تر را به سمتش پرتاب كرد ، خواست كه گم شود و او گم شد در تو در توي كوچه هاي شاه عباسي و خيابان دانشكده ،و شبي ديگر ديدم كه پيدايش شده بود، دست يكي از شاخ شمشاد هايش را گرفته بود ، انگشت كوچك شاهكار يك خلقت در دستش نمايان بود و انگار كه رسم باشد يكطرفه به قاضي رفتن ، پشت سرش ميشنيدم كه پيش خودش ميناليد ، طوريكه فقط من و شاهكار خلقت بشنويم ، او ، زن رو به قاضي كه نبود : آقاي قاضي دست منو از پشت ميپيچونه ، بچه ها مو كتك ميزنه ، بنويس آقاي قاضي بنويس كه شب پول نمياره خونه و نميدونم براي كدوم پتياره خرجش ميكنه ، آقاي قاضي بنويس ...
و او فكر ميكرد كه قاضي عريضه مينويسد و قاضي هيچ وقت عريضه نمينوشت و او هنوز مچ پايش تاب ميخورد . من وا نهادمش و راه را كج كردم اما او هنوز تكرار ميكرد . حالا صداي هق هق او كه در ريشخند عابران گم شده بود پيدا بود ،او شكايت ميكرد و شاهكارش با سر و آبي كه از دهانش آويزان بود تاييد ميكرد و انوشيروان عادل تايپ ميكرد عريضه را و اين سازها نتوانست قاضي را در آن جمع سوت و كور پيدا كند طوري كه چيزي از درونم فرياد كرد :
آي قاضي . . . كجاست آن انوشيروان عادل و حكم آسمان و ريسمان عدالت دوزش؟
سپس زن دور شد طوريكه زن هاي ديگر هم پيدا بودند ، زن هايي كه زن بودنشان ثابت به آسمان و ريسمان دوختن بود .
م. ماشاتوكي
بيست و نميدانم چندم ماه آذر هشتاد و شش
e-mail Address : mazdak_mashatooki@yahoo.com
هنوز كه داخل ساختمان نشديم. پس فرض مي كنيم الان پشت ميزش نشسته و به دور از حساب و كتاب، صورتش را آرايش ميكند يا شايد برعكس. ديده ما داريم وارد ميشويم. بزك صبح را به زور آب دستمال پاك ميكند. پارسال كه قرار شد همه كارمندها و خدماتي ها نظراتشان را راجع به مديريت(كه همان مدير ميشود!) بنويسند و به صندوقي كه دست او بود بياندازند ( صندوق كه نبود, يك جعبه مقوايي). كسي نديد خودش بياندازد. رفت توي اتاق. ميگفتند كه رو در رو گفته. چيزي بود كه خجالت ميكشيده حتماً بگويد. چون پسر مدير بعدها سرناهار پرسيد كه خانم چرا نظراتشان بين كاغذها نبود. و او مثل اول هاي كارش, لبويي سرخ شد. مدير كنار پسرش نشسته بود اضطراب داشت انگار... پس حتماً چيزي بوده كه انقدر منشي خجالت ميكشيد. ناهارش را خورده , نخورده رفت سراغ كارش.
زنگ را دوباره به صدا درمي آوريم. بايد باشد, مدير ميگفت, هي تكرار ميكرد: چرا باز نميكند؟ سر من هم داد زد.
در را داشت مي شكست. سوال نكرده بود, مي كرد هم كليد نداشتم. آن روز نياوردم ولي شانس را چرا خيلي زياد.
چون تا آخرين لحظه پي جورش نشد.
درباز نميشود, من نگرانم, مدير بيشتر مشكوك است. يك احساسي مثل شهوت كنترل ناشدني در او غليان ميكند . تقصير خودش نبود كه با همه مردها راحت بود. چرا آخر هر تلفني ميگفت: عزيزم؟ اينها مهم نبود. حتي اين هم زياد توي چشم نميزد كه بعضي شبها با يكي از مهندسها گرم ميگرفت و سوار ماشينشان ميشد تا به مقصدش برسانند.
پس چرا مدير اين قدر مشكوك و بيشتر از آن ، آشفته ميزند؟ دستمال جيبي را در مي آورم.چند تا عطسه پشت سرهم. يك بار جلوي او بازش كردم كه يك تف ناخواسته را تويش خالي كنم. دست به دهان برده بود ناخن به انحناي دندان هاي سفيد كشيده ميشد, فقط كشيدن بود, احساس خوبي داشت ، ولي جويدن در كار نبود.
پرسيد: چه دستمال قشنگي ..... از كجا خريدينش؟
ميخواستم بگويم از كوچه پشت سري, مغازه ي خرازي كه آنجا هست. ولي به يك باره احساس احمقانه اي زحمت دستمال را انداخت گردن نامزدم. خودم بعدها فكر ميكردم. شايد مثل او ... چه جالب ميشد مثل توي فيلم ها. دو دستمال يكي مال عاشق و ديگري دست معشوقه اش.
ترق! درچوبي را شكست! انقدر زور نداشت. چطور مدير شده؟ ...؟ تا من سوال ها را تمام كنم. تمام پله ها را يكي دو تا مي كند... توي راهرو داد مي زند. ميخورد زمين با كت و شلوارش, با صداي گرفته فرياد مي زند : من ميدونم اين آكله يه نفر رو آورده ... كثافت .... در دوم هم باز نبود. هيچ دري جلودار مدير نيست. لگد!. . . در تمام اتاق ها را با ترس يكهو باز ميكند. كه چه ؟ غافلگير كند؟ او و عاشقش را ؟ كه حتماً در آغوش همديگرند؟
در انتهايي, اتاق آخر, مدير نفس نفس ميزند. خانم منشي سر نماز است.